ماتی و پدربزرگش همیشه رابطهی نزدیکی با یکدیگر داشتند. اکنون پدربزرگ خیلی پیر و مریض است. خانواده و دوستانش دور بستر او جمع شدهاند و پدربزرگ نفسهای آخرش را می کشد. همه به جز ماتی گریه میکنند. ماتی به مگسی نگاه میکند که روی سقف می خزد. این پدربزرگش بود که به او دربارهی مگسها توضیح داده بود. تقریبا همهی چیزهایی که ماتی میدانست را پدربزرگش در طول پیادهرویهای طولانیشان به او یاد داده بود. ماتی در سر خود با پدربزرگ به پیادهروی میرود و با روش خود با پدربزرگش خداحافظی میکند. کودکان خیلی به این فکر میکنند که انسانها پس از مرگ کجا میروند. این داستان یک پاسخ به این سوال میدهد.
ماتی و پدربزرگ
- نویسنده: روبرتو پومینیمترجم: پروین علیپورناشر: چشمه، کتاب چزبان اصلی: ادبیات ایتالیایینوع جلد: شومیزقطع: رقعیتاریخ انتشار: 1403102 صفحهنوبت چاپ: 2عنوان اصلی: Mattie and Grandpa